دوسال پیش
این موقه
اولین باری بود ک ب میم گفتم دوست دارم
و پس از کش و قوس های طولانیییییییییییییی
بالاخره ی رابطه ای بینمون شرو شد
هنوز بعد از اینهمه اتفاقی ک گذشت نمیدونم بالاخره پشیمونم یا ن
بنعفم بود یا ن
کی میدونه
و پس از سالها دیروز دلمو بدریا زدم ک برم ی جرقه بندازم ب خرمن سوخته این زندگی :)
متیسفانه نشد
WHY?
خو اونجا نبود ک ول کنم ب چشاش اتصالی کنه خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
عهم
امروز
بین دوتا گیر کردم
سالگرد اینو
ارامشش و اغوشش
چشمای اون لنتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی وغرورش
چشماش همه دنیا رو حریفه هعیییی
از همون شیش صب ی جوری ریختم بهم مث ادم دیگ تاحالا درس نخوندم هنوز
چته اخه جوجه
انقد تو کندی چرا خنگولی؟
خدایا تو ی کاری بکن
من ک دیگ از زور زدن با خودم خسته شدم
سالگردمون مبارک
چقد خنده داره
وقتی اصا چندروزه خوش بش ندارم
و بدجوری از چشمم افتاده
بهدم
دیگ نمیخام برم طرفش
اگ اومد ک هیچ
نیومدی هم بدررررررررررررک
:))))
اقای محمدی میگ اگ بهمنو اسفندو خوب بچسبین بدرس
بقیش دیگ اب خوردنه
:(
خدایا رحم کن
من نمیتونم سال سومی بشم دیگ
تو این خرابشده منو نجات بده
کمکم کن
کمممممممممممممممممممممممک
+چرا خودت ب خودت کمک نمیکنی عوضی؟
_حسته تر از اونم ک فکرشو میکنی
_نمیفهمی من چی میگم
نمیفهمیی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رستگار