حس میکنم گم شدم
انگار خودمو نمیشناسم
مطمن نیستم چطور ادمی هستم
طرف کی باید برم
گیج شدم
گیج
خیلی گیج
نمیدونم طناب زدن توی باشگام رو بروی یاسمینو بگیرم
ناتوانی از نفس کشیدن و خابای عجیب غریبم با ساریو
اهنگای میمو
نمیفهمممممممممممم
احساسی ک ب میم داشتم
تنها حسی بود ک تونست اون عشق افسانه ای ک داشتمو زمین بزنه
عجیبه
اما دوباره داره خودنمایی میکنه حسی ک 3 سال تمام سر کوب شده
تا اینکه حتی خودمم باورم شد ک دیگ وجود خارجی نداره
اما
نمیخاستم با این وضیت بزارم جون بگیره
خود میم تیم استارتشو زد
و حالا دیگ دست من نیست
مث کبریتیه ک روی خرمن افتاده
میخام بزارم تمام زورشو بزنه
تا برگردم روی حالت خودم
همو ساغری ک 50 کیلو بود
از دیوار صاف بالا میرفت
از هیچی نمیترسید
میدونست ک برترینه
توی هرچیزی ک باشه
هیچی نمیتونه شکستش بده
انقد سخت کوشه ک حتی خودشم باورش نمیشه
اما نمیتونه جلوی خودشو بگیره
J
درسته
من دفنش کردم
من با دستای خودم روت خاک ریختم
اما
الان دوباره بهت جون میدم
و میدونی ک میتونم
میدونی
میدونی
J
حسای عجیب غریبی بهم گره خوردن
صب زود تقریبا
خاب دیدم دارم یکی یکی شیشه های امپول رو از جیبم در میارم و میزارم روی طاقچه
درحالی ک سجاد از هوش رفته و روی تخت توی یه اتاق نیمه تاریک دراز کشیده و سرم بهش وصله و لوله های اکسیژن توی دماغش
من دارم با مامانش حرف میزنم
و
قبلش
پیرن مشکی ک پوشیده بودم
و جریان کلیدا
خیلی پیچیدس
خعیللی
اما هرچی بود
به نفع من ک بود
بخاطر همین دوبارههههههههه میخام برم روی همون حالت
ببینم کی جرعت داره جلومو بگیره
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رستگار