اگ گذاشتن
نمیدونم اصا چرا وضیت ایطوری شده
هر پستیم مال ی طور حسیه
ازین پست تا اون پست خدا میدونه چطوری میشه
ناموصن گاییده شدم تو باشگا انقد وزنه زدم دیروز
هنوز درد میکنم
نمیتونم ی لیوان ابم بللند کنم
ولی عاشق باشگاهو ورزش کردنم
حس خوبی بهم میده
کم کم دارم از قیافه افسردگی در میام
و
129 روز دیگ مونده تا کنکور و من دارم اینجا الکی واسه خودم کصشر مینویسم
این چ وضیتیه درست کردم برا خودم
یکم روی همهچیزم دارم کار میکنم
میدونم درست میشه
مطمنم
درستش میکنم
خدایا کمک
بنظرم گور بابای همه احساساتو همه اینا کرده
باید روی خودم تمرکز کنم
و خودمو مجبور کنم ب کارایی ک تاحاالا نکردم
ادمی ک تاحاللا نبودم بشم
باللاخره یچیزی از توش در میاد
یا ازین وری میوفتم یا ازون وری
واقعا دلم واسه داییم تنگ شده
دلم میخاد ببینمش
ی جور عجیبی بی مزس همهچی بدون خودش وقتی میریم خونشون
هرررررچندددددددددددددددددددد
با تمام قوا مواظب ب دایی کوچیکم نبازم این دفه شرط بندیو
اگ کنکورم انقد جدی میگرفتم الان
ترم دو پزشکی تشریف داشتم
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
بالاخره کم کم داره یادم میاد خندیدن چ شکلی بود
زندگی کردن چ حسی داره
نمیخام از دستش بدم
میخام چند برابرش کنم
خدایا خودت ب دادمان برس
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رستگار