فهمیدم که مهدیه هنوز متینو دوس داره و از تکرار کردن این حروف پشت سر هم متنفرم
چون من هنوز عاشق اون عوضیم با تمام و تک تک کثافط کاریای بی حد و مرزش
تک تک سلولام دارن وجودشو فریاد می کشن و
و متینم
خاطراتت مثل خوناشامیه که توی قابصندوق حبسش کرده باشمو ته اقیانوس انداخته باشمش
همونقدر گرنبها همین قدر نامیرا همونقدر دردناک
همین قدررررررر
نمیتونم فراموشت کنم
با خوابی که دیشب دیدم
روی سینت دراز کشیده بودمو نگاهت میکردم
نمیتونستم گریه کنم ولی بغض ولی بغض ولی بغض داشت خفم میکذد
دیگه برام مهم نیست اگه باید تمام عمرم رو با حسرت خاطرات بهترین روزهای زندگیم ادامه بدم و درد بکشم حتی اگر دیگه حتی برای ی لحضه هم برنگردن
همون روزایی که شیش ماهه دارم با ادای داشتن همون حس بی نقصی که داشتم زندگی میکنم
اما ی چیزیو خوب میدونم
حالا ک نیمه تاریک تر از سیاد نیمه شب من داره فریاد مانند خنده میکشه
امکان نداره تو بازی که من باختم کسی برنده بیرون بیاد
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رستگار