میخام صبر کنم
کامل همه چیزو باید بفهمم
حرکتی نمیکنم مگه اینکه اول مهدیه ریز به ریز همه چیزو واسم تعریف کنه
تا حسااااابی بی حس شم
دارم روی خودم کار میکنم
سه رو طلایی واقعا از دستم رفت و این تنها سه ای نیست ک از دستش دادم
سوم ، سه ماه تابستون
پووووف
اعتمادایی ک از دست دادم
مهم نیست هیچکدوم برام فقط تنها اولیت من الان موفقیتمه و بس
به محض این که اخرین نفسهای این دوتا رابطه احمقانه هم تموم شه
جفت دوتا اشغالا رو از زندگیم حذف میکنم
اما دومی رو با تاخیر
نمیخام جف شه باز دوتا تاسش هه
تک بمونه تا اخرررر
یادش نمیره این یکیو
دارم درموردش فکر میکنم
که قاطی تاریکی مطلق شم
یا به روشنایی پناه بیارم
میتونم بکشمش
همه راه هاشم هس
اگه چهارتا گلناز پام ب خوردش بدم تا یک هفته گیجه
و یا اگه بیشتر شه فلج میشه
در حد 7 تاش تا بالا تر کشندس
مخصوصا اگه با چیزای دیگه ترکیب شه
یک ساعت بعد اثر میکنه
و اروم اروم
کسی نمیفهمه چی سرش اومده
حتی به مهدیه هم نمیگم
تمام پیامای تلگرام حذف میشن
اروم اروم
ی مصمومیت کوچیک
باعث میشه از پا در بیاد
یا فک کن اگه با یه لراز پام و سه تا ایزاکودیلم قااطی شه
خخخخخ محشره اخرشه
سرگیجه
حالت تهوع
اسهال استفراغ
جهنم واقعییییی
فلجم میشه
مجموعه همه اینها پودر میشه حساااااااااابیییی پودررررر بعدش
با اب جوش مخلوط میشه
با سرنگ انسولین از بالای اب میوه تزریقش میکنیم
و الباقی موارد
شکلات
پاستیل و هر کوفته مرضییییییییی
همه چیز به ارومی پیش میره اونقدری دوزشو بالا میبرم که یه سر سوزنشم از پا بندازش
اما حتی اگه جون سالم ب در ببره
نمیخام دلیل دستش بدم
میدونی
میخام خودشم طرف من باشه
میخام وجدانش از درون پودرش کنه
اما وقتی بلاها رو سرش بیارم
اونوقت میگه خوب کاریش کردم
میخام بزارم یکی بزرگ تر از من حسابشو برسه
میدونی
اینجوری راحت ترم
چون چن وخ پیش انتخابمو کردم
بین تاریکی و روشنایی من رو شنایی رو انتخاب کردم اما
بخش اجتناب ناپذیری از وجود من سیاهیو تاریکی مطلقیه که فریاد میکشه
نمیخام خوشیای خودمو بخاطرش خراب کنم
ولی
مهدیه شاید بتونه
این همون تاریکی درونمه خخخخخخخخخ
خوب خوب بگذریم
فعلا در همین حالت گوش درازی به سر میبریم تا ی موقیت درررسسسسست حسااااااااااااااااااابیییییییییییییییییی
اونوقته ک مهدیه هم همه چیزو میفهمه
بارها فکر کردم حقشه ک بدونه
ک بفهمه
اما دووم نمیاره
خراب میکنه همه چیزو
بعدم فقد خودخوری میکنه
نیمه تاریک منم میمونه همی جوری ناکام
البته برای فریاد نکشیدنش دارم چیزایی
هووووف کاش من یکی مث خودمو داشته بودم
تمام قلب درد و سردردایی که من کشیدمو مهدیه دیه نکشید
باید روش کار کنم
میخام بی نقص باشه
تا وقتی مطمن نشم بی حس بی حس شدم ول کنش نیستم
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رستگار